سلام خداي خوبم
خوبي خدا جون؟
خيلي گشتم تا يه چيزي پيدا كنم و بينويسم ولي انگار ته دلم يه چيزي مي گفت خودت بنويس؛ خودت شروع كن و با خدا حرف بزن. منم مي خوام خودم بنويسم و باهات حرف بزنم:
اگه بگم دلم برات تنگ شده باورت ميشه؟
اين جمله رو خيلي بهت گفتم؛ بارها و بارها
نميدونم چرا...
چرا اينهمه احساس دلتنگيتو ميكنم![]()
مثل يه بچه كه از مادرش دوره![]()
خدابعضي وقتا انقدر دلم برات تنگ ميشه كه احساس ميكنم فرسنگ ها ازم فاصله داري و ازت دورم
انگار مدتهاست نديدمت
انگار....
تو شلوغياي اين دنياي پر هياهو دلم براي همه لحظه هايي كه تو خلوتمي؛ من و تو ؛تنها؛ فقط منو تو؛ تنگ ميشه
دلم ميخواد هميشه تو باشي
تو همه لحظه و ساعتهام
خدا من تو رو مي خوام
خود خودتو
خودتو بهم ميدي؟![]()
خدا! يه چيز بگم؟
وقتي من سراغت نميام؛ وقتي فراموشت ميكنم؛ تو هم دلت براي من تنگ ميشه؟
تو هم وقتايي برات پيش مياد كه دوست داشته باشي با من حرف بزني؟
خوش به حالت خدا
آخه تو حتي اگه ما دوست نداشته باشيم هم ميدوني
ولي ما....
آخه ما چه طوري بفهميم كه دوستمون داري؟
مي دونم
همه چي رو مي دونم كه از اينهمه نعمت كه بهمون دادي ؛ از روي نشونه ها بايد بفهميم
ولي نه
من مي خوام خودت بهم بگي دوستم داري....
خدا بهم ميگي؟
اصلا دوستم داري؟
منتظر جواب سوالم ميمونم.........![]()


