تبليغاتX
آرام آبی من

آرام آبی من

نامه ای برای خدا2
دو روز مانده بود به پايان جهان.تازه فهميدكه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش

پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد؛ آشفته و

عصباني نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري طلب كند.

داد زد، بد و بي راه گفت؛ و خدا سكوت كرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت؛ و خدا سكوت كرد.
جيغ زد و جار و جنجال به راه انداخت؛ و خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشتگان و انسان پيچيد؛ و خدا سكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت؛ و خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد؛
خدا سكوتش را شكست و گفت: «عزيزم يك روز ديگر هم گذشت و تو تمام روز

رابه بد و بيراه و جاروجنجال گذراندي. تنها يك روز ديگر باقي است. لااقل اين يك

روز را زندگي كن.»
او لا به لاي حق حقش گفت:‌« اما با يك روز چه كار مي توان كرد؟»
خدا گفت:« آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه

هزار سال زيسته است، و آنكس كه امروزش را درنمي يابد، هزارسال هم به

كارش نمي آيد»

و آنگاه فهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: «حالا برو زندگي كن!»
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در دستانش مي درخشيد.

 آنگاه مي ترسيد حركت كند،مي ترسيد راه برود.ميترسيد زندگي از لاي

انگشتانش بريزد.مدتي ايستاد. بعد باخودش گفت:«وقتي فردايي ندارم،

نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟

بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.»
آنگاه شروع كرد به دويدن و زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد،زندگي

را بوسيد،‌ چنان به وجد آمد كه ديگر مي توانست تا ته دنيا رابدود،ميتوانست بال بزند

 و پا روي خورشيد بگذارد.او درآن روز آسمان خراش بنا نكرد،‌زمين را مالك نشد،مقامي

 به دست نياورد،‌اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد، روي چمن خوابيد و   

كفشدوزك را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنان كه نمي شناختندش

 سلام كرد،‌ و براي آنان كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

           

                                            

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد، بخشيد و

عاشق شد، عبور كرد و تمام شد... او همان يك روز زندگي كرد.

فرشتگان در تقويم خدا نوشتند «امروز او درگذشت»

كسي كه هزار سال زيسته بود....

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت22:50توسط ندا |
فقط گوش كنيد... همين
گاهي يه اتفاقايي ميوفته كه آدم از حكمتش خبر نداره

گاهي آدمو به طرفي مي كشونن كه نميدونه چه خبره

خيلي حرفا براي گفتن هست ولي همه چي رو نميشه با زبون گفت؛ بايد حسش كرد

هيچي نميگم

فقط به اين لينكا گوش كنيد

اگه حالتون عوض شد مارو هم دعا كنيد

آهنگ

+ طلاييه

+ طلاييه 2

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت15:32توسط ندا |