تبليغاتX
آرام آبی من

آرام آبی من

درد و دل

خیلی وقتا ما آدما(اول خودم) فکر می کنیم (یا تو عملمون اینو نشون

میدیم) که برای از خدا نوشتن و با خدا حرف زدن حتما باید غمگین

باشیم، باید دلمون بگیره که باهاش حرف بزنیم یا ازش بنویسیم.

فکر میکنیم خدا، خدای غمهاست. خدایی که فقط وقتی دلمون

 میگیره و احساس می کنیم همه بدبختیای دنیا روسرمون آوار شده

باید بریم سراغش، چیزی که خود خدا هم میگه. میگه من غم رو آفریدم

  برای خودم، چون شما بشر تا زمانی که به گرفتاری برنخورید از من یاد

 نمی کنید!!!!

میبینید چقدر بده که ما از خالقمون، از کسی که هر لحظه منتظر که ما

 تو شادیها و خنده ها، تو غم ها و ناراحتی هامون بریم سراغش

اینجوری استقبال کنیم؟

چرا ما اینطوری هستیم؟

چرا وقتی شادیم یادمون میره که اونه که شادی رو برامون بوجود آورده؟

 و وقتی ناراحتیم اونه که می خواد به این وسیله هم که شده ما باهاش

 حرف بزنیم؟ چرا اینطوریه؟ چرا وقتی باهم حرف میزنیم فقط از غمها و

 ناراحتی هامون برای هم میگیم؟ چرا هیچ وقت از اتفاقات شادی که برامون

 اتفاق افتاده برای هم حرف نمی زینیم؟ خسته نشدیم از این همه ناراحتی؟

 از این همه غم؟ نمیشه مشغله داشته باشیم و شاد باشیم از این که بیکار

 نیستیم؟ بیکاری که خدا انقدر ما رو از اون نهی کرده؟

بسه دیگه. خسته شدم از اینکه خدا رو فقط لحظه ای یاد کنم که تو اون لحظه

 حس میکنم بهش نیاز دارم، در صورتی که غافلم از اینکه تو لحظه

 لحظه های نفس کشیدنم نیازمندشم.

بیایم یکم تو رفتارمون، تواحساسمون، تو زندگیمون، تو دنیامون تجدید نظر کنیم

 و یادمون نره که حرفامون چه تاثیری میتونه روی دیگران بزاره چه مثبت چه منفی...

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت21:24توسط ندا |