تبليغاتX
آرام آبی من

آرام آبی من

سفر

سلام

همیشه وقتی آدم می خواد بره سفر خصوصا یه سفر زیارتی، موقع خداحافظی

 از همه حلالیت میطلبه و میگه حلالم کنین. منم به رسم همه مسافرا اومدم

بگم حلالم کنین.

 

       

 

 

*دارم میرم مشهدالرضا و ان شاءالله قم و جمکران، (اگه خدا بخواد).*

 

دعای گوی همتون هستم. به امید اینکه بریم و درست بشیم که برگردیم وگرنه این

رفتن های عادی و بدون تغییر زیاد قشنگ نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت13:56توسط ندا |
خلوت شب

خدای من! شب فرا رسید و صداها خاموش شد ستاره ها در حال غروب کردنند

و چشم ها به خواب رفته اند و هرکسی با محبوبش خلوت کند و من با تو خلوت

گزیدم.

                   

 

* ای معشوق من، خلوت مرا با تو در امشب موجب آزادیم از آتش قرار ده.

خدای من!  این شب می رود و این روز است که آشکار می شود. کاشکی

می دانستم که شب مرا از من پذیرفته ای تا خوشحال باشم، یا نپذیرفته ای

تا غمگین باشم و خود را تسلیت دهم.

به عزت تو سوگند، اگر مرا از درگاهت برانی دور نمی شوم. به جهت محبتی

که از تو در دل من است.

                                           برگرفته از کتاب و خدایی که همین نزدیکی است

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت19:26توسط ندا |
مناجات

   معبودم کمبودم را جبران نکند جز لطف و مهربانیت، و نیازمندیم را جز توجه و احسانت

   بی نیاز نکند، و هراسم را جز امانت آرامش ندهد، و خواریم  را عزیز نکند جز قدرت و

   سلطه ات، و نیازم را جز تو برآورده نکند، و گرفتاریم را جز رحمتت نگشاید، و بیچارگیم

  را جز مهربانیت برطرف نکند، و سوز تشنگی شدیدم را جز وصلت خنک نکند، و آتش

  دلم را جز ملاقاتت خاموش نکند، و آرزومندیم به درگاهت جز تماشای جمالت سیراب

   نکند، و آرامشم برقرار نگردد بدون نزدیکی از تو، و بیماریم را بهبودی نبخشد جز طبابتت،

  و غصه ام را از بین نبرد جز نزدیکی ات، و زخمم را خوب نکند جز چشم پوشیت، و زنگار

  دلم را جلا دنده جز گذشتت، و دودلی سینه ام را از میان نبرد جز فرمانت.

             

    

   * پس ای آخرین آرزوی آرزومندان، و ای والاترین آرزوی علاقه مندان، و ای امان ترسویان،

      و ای قبول کننده درخواست درماندگان، و ای ذخیره نداران، و ای گنج بینوایان،

     و ای فریادرس فریادخواهان، و ای برآوردنده نیازهای بی چیزان، و ای دلسوزترین مهربانان:

   *برای توست فروتنیم و درخواستم، و بسوی توست گریه  زاری و ناله ام،

     درخواست می کنم از تو برسانی به من از نسیم جانبخش خشنودیت، و ادامه دهی

     بر من نعمتهای امتنانت را، و اینک من به در خانه کرمت ایستاده ام، و برای وزشهای

      نیکی ات دست درازی کننده ام، و به ریسمان محکمت چنگ زننده ام، و به دستاویز

       مطمئنت گیرنده ام،

     معبود من دلسوزی کن بنده ات را که خوار است، دارای زبان گنگ است، و دارای عمل

     اندک است، و منت گذار بر او به بخشش فراوانت فراوانت، و پناه ده او را زیر سایه بلندت،

     ای بخشنده ای زیبا ای دلسوزترین مهربانان.

                                                مناجات خمس عشرة   مناجات نیازمندان

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت16:8توسط ندا |
نترسیدن و شکیبایی

            

** امام علی(ع) (در اقدام به کار) فرموده است:

    هرگاه از کاری ترسیدی خود را در آن افکن، زیرا سختی حذر کردن و پائیدن بزرگتر است

    از آنچه از آن ترس داری. (اگر در بلا و گرفتاری باشی بهتر است که در بیم و ترس آن

    بمانی، و این  فرمایش راجع به امور دنیاست که شنیدن آن مهم تر از دیدن آنهاست

    به خلاف آخرت که آیات و اخبار و فرمایش امام(ع) در همین کتاب(نهج البلاغه) گویاست

    که دیدن آن ها مهم تر از شنیدن می باشد.

                                                                            نهج البلاغه             خطبه ۱۸۰    صفحه ۱۱۷۳

                   

                                                  

 

* * امام علی(ع) (در ترغیب به شکیبایی) فرموده است:

     هر که شکیبایی رهایی نداد بیتابی او را تباه گرداند (زیرا پاداش را از دست داده به کیفر    

     بیتابی گرفتار است).

                                                              نهج البلاغه          خطبه ۱۸۵          صفحه ۱۱۷۵

 

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت14:57توسط ندا |
دل بستن

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را.

و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست

كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي

شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ

دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد

پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني

و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند

 بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من!

 پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر

 چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به

هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و

هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز

او پيغام خداست.

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت12:2توسط ندا |