تبليغاتX
آرام آبی من

آرام آبی من

خداحافظی...

سلام

همیشه دوست داشتم اگه یه روزی می خوام وبلاگمو تعطیل کنم و برای همیشه

 برم اون روز روزی باشه که خیلی دوست پیدا کرده باشم، خیلی چیزا یاد گرفته

باشم و خیلی چیزا یاد داده باشم. نمیدونم چقدر تو یاددادن مؤثر بودم؟ چقدر

 تونستم حرف دلمو طوری بیان کنم که هر قدر کم ولی تأثیر کوچکی روی دیگران

 و اعتقاداتشون در جهت مثبت داشته باشم؟ ولی تو این مدتی که تو دنیای وب و

 نت بودم چیزهای کمی یاد نگرفتم، و همیشه خودمو مدیون کسایی دونستم که

 خیلی چیزا بهم یاددادن و کمکم کردن. با شادیهام شاد بودن و  با غم هام غمگین.

کسایی که خیلی وقتا پشت پرده و به صورت خصوصی نظراتشونو، حرفاشونو بهم

میگفتن، یا کسایی که مستقیم میومدن و حرف دلشونو می زدن.

خیلی دنیای خوبی بود. خیلی خاطره های تلخ و شیرین برام باقی گذاشت.

به سادگی نمی تونم ازش دل بکنم و فراموشش کنم (که هیچ وقت فراموشم نمیشه).

 یادم نمیره لحظه هایی که یه متن من انقدر تأثیر خوبی روی یکی میزاشت و انرژی و

 انگیزمو برای ادامه چندین برابر می کرد. خیلی برام سخته که برم. باورم نمیشه که

می خواد تموم بشه.

انگار به این وبلاگ مثل کسی که همیشه منتظره تا حرفاتو تو خودش جابده انس گرفتم

 انگار جون داره و می فهمه، ولی همیشه همه چیز به میل آدم پیش نمیره گاهی باید

 گذر کرد از خیلی تعلقات تا چیزای بهتری به دست آورد.

بعد از قبول شدن تو دانشگاه هم که فرصتم برای نوشتن خیلی کم شد. بارها و بارها

 برای یه مدت کوتاه تعطیلش کردم. برای کنکور، برای ...

ولی این بار با همیشه فرق می کنه. ایندفعه برای همیشه می خوام برم.

خیلی ناراحتم خیلی، چون دوستای خوبی رو از دست میدم ولی سعی می کنم

 هر از گاهیبهتون سربزنم ولی نه مثل قبل.

از همه دوستایی که تو این مدت در کنارم بودن تشکر می کنم و براشون از صمیم

قلب آرزوی موفقت دارم:

از آقا سعید که ساختن وبلاگ رو بهم یاد داد، بارها بهم سر زد ولی به خاطر

مشغله های زیادش و قبول شدن تو کارشناسی ارشد خیلی وقته که سر نمیزنه.

از مداد سفید که یکی از بهترین دوستای نتیم بود و یه خاطره خوب از یه سفر معنوی

 (مکه) برامون باقی مونده که من به شخصه هیچ وقت فراموشش نمی کنم و جز مهمونای

 همیشگی وبلاگم بود.

از مداد خاکستری یه دختر مهربون و خوب که خیلی دلم براش تنگ شده و دیگه تو دنیای

 بلاگرها نیست.

از عاشقی از دیار عاشقان که یه تحول عظیم در من ایجاد کرد و خیلی بهش مدیونم و

 همیشه فکر می کنه که من از دستش ناراحتم ولی همینجا میگم که اینطور نیست.

ازآماندا که حدود یک ساله به من سر میزنه و با وجود سرنزدنای من همیشه مهمون

خوب وبلاگم بوده.

از آقا حسین مداحمون که عاشق کربلا و امام حسینه و خیلی دلش میخواد دوباره

 بره کربلا که ایشاالله هرچه زودتر به خواستش برسه.

از آقا فرهاد که وبلاگش پر از شعرهاییه که در مورد ائمه هستن وخیلی وبلاگ آرامش

 بخشی داره.

از آقای کاظمیان که یکی از مهمون نوازای خوب مشهدی هستن و آماده پذیرایی از

زائرای امام رضا(ع).

و آقا پارسا که خیلی حال و هوای وبلاگ و نوشته های منو دوست داشت و خیلی

 شیطون بود.

از همتون خداحافظی می کنم. هنوزم باورم نمیشه که دارم میرم. برام دعا کنین شاید

 یه روزی دوباره برگشتم ولی نه به این زودیا.

این ماه رمضونی سر سفره های افطار همدیگرو فراموش نکینیم و سوره قدر رو بخونیم.

میرم ولی همیشه دعاتون میکنم، شما هم منو دعا کنین.

همتونو به خدا میسپرم.

در پناه حق

سبز باشید

التماس دعا

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت15:31توسط ندا |